تبلیغات
رازدل - ادامه انان که جاماندن
» سال نو مبارک
» شیرینی مهمانی خدا را بچشیم-1
» نگاهی به پروژه عادی سازی روابط نامشروع در سری بازی‌های Fallout
» ناشنیده‌هایی از «امام»دربارۀ «زنان»(1)
» «اقتصاد مقاومتی در اقدام و عمل» از نگاه معاون اسبق بانک مرکزی
» تأثیر تصوف بر ایلخانان مغول
» نفوذ آمریکا چه بر سر کره جنوبی آورد؟
» ازدواج؛ ناموس طبیعت، دستور شریعت
» موضوع نفوذ
» ادامه سخرانی پناهیان(لااقل باید اهل مسابقه را دوست داشته باشیم)
» ذهنیت مسابقه
» تصمیم گیری ایرانیان برای مردم جهان
» با فضای مجازی چه کنیم؟
» چوئن‌لای تا سیاست درهای باز
» هضم هویت انسانی در دل فضای مجازی
 رازدل
درباره ما
خدایا کمکم کن که نباشم به ظاهر با ایمانی که در نزد تو به به بی ایمانی معروف است
مهربانی مبنای زندگی ام واخلاص وبندگی تنها ارزویم
تمام دنیا رو بدن خدا نباش نمی خوام هستی ودنیا رو بدن خدا نباش نمی خوام
تمام علایم اخرالزمان رخ بدهد وما مردم اماده نباشیم ظهور نخواهد رسید
اینجا تهران است ستاره ها غروب کرده دعا کنید
نویسندگان
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ادامه انان که جاماندن
+ نویسنده سید محمود در 10:31 ب.ظ | نظرات()

سلیمان ، رهبر توابین
 

با آن‌كه سلیمان در حركت مسلم بن عقیل نیز فعالیت داشت، از یاری كنندگان امام حسین(ع) در كربلا نبود. برخی گفته‌اند هنگامی كه ابن زیاد از مكاتبه‌ی مردم كوفه با امام اطلاع یافت، سلیمان و عده‌ای از شیعیان مانند ابراهیم فرزند مالك اشتر را زندانی كرد. در نتیجه یاران سلیمان نیز از همراهی امام حسین(ع) خودداری كردند. اما بعد از شهادت حضرت سیدالشهدا گروه زیادی از آنان خود را سرزنش كرده و از این‌كه امام را یاری نكردند، پشیمان شدند. آن‌ها برای جبران این تقصیر، به رهبری سلیمان بن صرد، به عنوان توابین هم‌قسم شدند تا به خون‌خواهی سومین امام قیام كرده و كشندگان او را به مجازات برسانند.
اما گروهی دیگر بر این باورند كه سلیمان در آخرین لحظه‌ها برای تصمیم نهایی در پیوستن به امام، تردید و تعلل كرد و فرصت ناب این همراهی را از دست داد. علاوه بر این‌كه تردید سلیمان، مسبوق به سابقه- در جریان فتنه‌ی جمل- است، مهم‌ترین شاهد این ادعا سخنان سلیمان در میان گروهی از شیعیان كوفه است كه پشیمان از عدم همراهی با سیدالشهداء، در خانه‌ی او گرد آمده بودند: "با این گناه كه ما كردیم، خدا را به خشم آوردیم. كسی نزد زن و فرزند خود نرود، تا خدا را خشنود سازد... ما در محضر خدا هیچ عذری نداریم. ما حسین بن علی را یاری نكردیم و چاره‌ای جز این نیست كه قاتلان آن حضرت را بكشیم. اگر چنین كردیم، شاید خداوند از ما بگذرد!" [17]
حاضران رهبری امر را به عهده سلیمان بن صرد گذاشتند. سلیمان نیز به شیعیان مدائن نامه نوشت و آنان را دعوت به قیام كرد؛ كه آن‌ها هم پذیرفتند. سلیمان نامه‌های دیگری هم نوشت و مردم را به خون‌خواهی دعوت كرد. عده‌ی زیادی دعوت او را پذیرفتند تا آن‌جا كه در كوفه، شعار "یالثارات الحسین" به آسمان بلند شد.
مرحوم سیدجعفر شهیدی معتقد است: "خواندن حسین(ع) با چنان شور و اصراری و پذیرفتن نایب وی با چنان گرمی و هیجان و رها كردن وی در چنگ دشمن با چنان ناجوانمردی و نامردی و از همه مهم‌تر زبونی عراق در مقابل شام، خاطر احساساتی مردم این سرزمین را آسوده نمی‌گذاشت. مردم كوفه همین كه شنیدند یزید مُرده و می‌توانند نفسی بكشند، از نو دست به كار شدند." [18]
بنابراین توابین هم براى مبارزه با دشمنان اهل بیت(ع) و قاتلان شهداى كربلا و هم براى جهاد با نفس و مبارزه با شیطان‏هاى نفسانى و جبران قصور و كوتاهى‏هاى واقعه عاشورا، قیام خویش را از سال 61 قمرى آغاز و به تدریج فراگیر نمودند. سلیمان و یارانش گرچه از سال 61 تصمیم به خون‌خواهی گرفتند و مردم را به‌طور مخفیانه دعوت به این كار می‌كردند اما پس از مرگ یزید و به قدرت رسیدن مروان بن حكم در شام و عبدالله بن زبیر در حجاز كه اوضاع حكومت سست شد، مردم را آشكارا به این كار فراخواندند.
توّابین به رهبری سلیمان، با شهادت‏طلبى و كشته شدن در راه خدا، درصدد تطهیر روح خود بودند و از این راه، مى‏خواستند بر حكومت بنى‏امیه و قاتلان امام حسین(ع) بتازند و از آنان انتقام گیرند. سرانجام سلیمان با هم‌پیمانانش در سال 65 هجری قمری، قیام كرده و با آمدن عبیدالله بن زیاد از شام به عراق، به طرف كربلا آمده و در ماه "ربیع الاخر" به قبر امام حسین علیه السلام رسیدند. در آن‌جا فراوان گریستند و همگی توبه كرده و از خدا آمرزش خواستند.
توابین یك شبانه روز در كربلا ماندند تا آن‌كه عده زیادی به آن‌ها ملحق شدند. بعد از رسیدن به منطقه‌ی "عین الورده" لشگر شام مقابل آن‌ها قرار گرفته و نبرد سختی آغاز شد. در ابتدای جنگ، پیروزی با توابین بود ولی چون دائماً به لشكر شام، سپاه اضافه می‌شد، كم‌كم سلیمان با سپاهش، محاصره شدند. رجزهای سلیمان در میدان این نبرد نیز، گمان آزادی و در عین حال تردید او در همراهی با حسن(ع) را بیش از پیش تقویت می‌كند. مورخان نوشته‌اند هنگامی كه سلیمان با سپاهى سنگین از دشمن رو‌به‌رو شد، از اسب پایین آمد و غلاف شمشیرش را شكست. سپس شمشیرش را برهنه كرد و به یاران خود گفت: "اى بندگان خدا! هر كسى مى‏خواهد كه بامداد فردا در نزد پروردگارش باشد، از گناه و جرمش توبه كند و به پیمان خویش وفا نماید، با من بیاید."
سلیمان بن صرد خزاعی در حالی كه در این جنگ 93 ساله بود، توسط "حصین بن نمیر" به شهادت رسید. اندكی بعد "مسیب بن نجبه" یار دیرین او نیز شهید شد و یكی از سپاهیان شام، سر او و مسیب را نزد مروان حكم به شهر شام برد. تنها «رفاعة بن شداد بجلى» همراه با گروه اندكی از توابین، از تاریكى شب استفاده كرد و با رهاندن خود از مهلكه، به كوفه برگشت. او بعدها در قیام مختار شركت نمود.
با نگاهی به این تاریخچه‌ی فشرده‌ از زندگانی سیاسی سلیمان بن صرد خزاعی به عنوان یكی از برجسته‌ترین یاران ائمه علیهم‌السلام می‌توان دریافت كه تنها دلیل عدم همراهی برخی خواص اهل حق با ولایت در مواقع حساس، دنیاگرایی، عقده و كینه، حب مقام و... نیست. بلكه گاه یك اشتباه در فهم یا لحظه‌ای تردید و شك در پیوستن به جبهه‌ی حق، می‌تواند باعث غربت حق و حقیقت در جامعه شود. چه بسا هنگامی كه این خواص و نخبگان به خود می‌آیند و از كرده‌ی خود پیشمان می‌شوند، كار از كار گذشته باشد!

4. طرماح بن عدی طائی
 

طرماح بن عدی طائی، فرستاده امیرمؤمنان علی (ع) به سوی معاویه بود در بین قبیله‏اش دارای جایگاه رفیع و شریفی بود. مرحوم شیخ او را از یاران امیرمؤمنان و فرزندش سالار شایستگان برشمرده، و رجال شناس نامدار«مامقامی» ضمن مورد اعتماد شمردن او، می‏گوید:
أنه ادرک نصرة الامام و جرح و برء ثم مات بعد ذلک...او برای راهنمایی نافع بن هلال و چند نفر دیگر، از کوفه خارج شد و آنان را در منزل‏گاه عذیب الهجانات به امام حسین علیه‏السلام رساند طرماح به امام عرض کرد: با شما یاران اندکی می‏بینم و همین لشکریان حرّ در مبارزه با شما پیروزند و من یک روز پیش از آمدن از کوفه، مردم انبوهی را در بیرون شهر دیدم که آماده جنگ با شما می‏شدند و من تاکنون چنین لشکر عظیمی ندیده بودم، تو را به خدا سوگند! تا می‏توانی به آنان نزدیک مشو. طرماح آنگاه از روی خیرخواهی پیشنهادی به امام داد که : اگر می‏خواهی که در مأمنی فرود آیی که سنگر تو باشد تا تدبیر کار خویش کنی و تو را چاره کار معلوم گردد، با من بیا تا تو را در کوه اَجا فرود آورم، به خدا سوگند که این کوه سنگر ما بوده و هست و ما را از پادشاهان غسّان و حمیر و نعمان بن منذر حفظ کرد و به خدا سوگند هیچ گاه تسلیم نشدیم و این خواری را به خود نخریدیم، قاصدی نزد قبیله طی در کوه «اجا» و «سلمی» بفرست. ده روز نگذرد که قبیله طی سواره و پیاده نزد تو آیند و تا هر زمان که خواهی نزد ما باش و اگر خدای ناکرده اتفاقی رخ دهد، من با تو پیمان می‏بندم که ده هزار مرد طائی پیش روی تو شمشیر زنند و تا زنده‏اند نگذارند دست هیچ کس به تو برسد. امام فرمود: خداوند تو و قبیله‏ات را جزای خیر دهد. ما و این گروه - اصحاب حرّ - پیمانی بسته‏ایم که نمی‏توانم از آن باز گردم، معلوم نیست، عاقبت کار ما و آنها به کجا می‏انجامد[19]
آن‏گاه طرماح برای بازگشت بهانه‏ای آورد و او رو به امام کرد و گفت: من قدری آذوقه دارم که برای خانواده‏ام می‏برم. می‏روم و برمی‏گردم؛ اگر به شما رسیدم، از جمله‏ی یاران شما هستم. امام به او فرمود: اگر خواستی بشتاب؛ خدا تو را رحمت کند.
طرماح بن عدی به نزد خانواداش رفت و پس از اندکی درنگ بازگشت و چون به منزل عذیب الهجانات رسید، از شهادت امام حسین علیه‏السلام آگاه شد. [20]

5. هرثمة بن سلیم
 

از کـسـانـی که در کربلا با امام (ع) ملاقات داشته و از نصرت و همراهی آن حضرت خودداری کرده «هرثمة بن سلیم»است که درتاریخ هرثمة بن اب مسلم هم نامش آمده است . جـریـان او در حادثه کربلا به جنگ صفین بر می گردد، هنگامی که جز سربازان امیرالمؤمنین (ع) بـود، گـویـد وقـتـی امـیـرالمؤمنین (ع) به سرزمین کربلا رسید، پیاده شد و نماز را با آن حضرت خواندیم، بعد از نماز، مقداری از خاک کربلا را برداشت و بویید و فرمود: «واها لک ایتها التربة! لیحشرن منک قوم یدخلون الجنة بغیر حساب». «ای خاک! جمعیتی از اینجا محشور می شوند که بدون حساب وارد بهشت می گردند». «هرثمة» که این خبر غیبی را شنید، چون اعتقاد کاملی به امام (ع) نداشت، در مراجعت از صفین، بـه هـمـسـرش «جردا بنت سمیر» که از شیعیان مخلص امیرالمؤمنین (ع) بود، می گوید: «الا اعـجـبک من صدیقک ابی الحسن؟، می خواهی مطلب عجیبی را از امامت علی (ع) برایت نقل کنم و آن این است که درباره آینده کربلا خبر غیبی را فرمود ولی او از غیب چه خبر دارد؟».
«جردا» گفت: «ان امیرالمؤمنین لم یقل الا حقا، حضرت، هرچه می گوید حق است». بـیش از 23 سال از این خبر غیبی گذشت تا هنگامی که «عبیداللّه بن زیاد» سپاهی را برای جنگ با حسین (ع) به کربلا فرستاد و یکی از سربازان این سپاه همین «هرثمه» است. «هـرثـمـه» مـی گـوید چون به کربلا رسیدیم و حسین (ع) را دیدم به یاد آن خبر غیبی علی (ع) افـتادم، و متاسف و ناراحت شدم که چرا برای جنگ با حسین (ع) به اینجا کشیده شده ام لذا سوار بر اسـب، شـرفـیاب محضر مقدس سیدالشهدا (ع) شد و سلام کرد و آنچه را از پدر بزرگوارش در این مکان دیده و شنیده بود، برای حضرت عرض کرد. «فـقـال الحسین: معنا انت او علینا؟
فقلت: یابن رسول اللّه! لا معک و لا علیک، ترکت اهلی و ولدی اخاف علیهم من ابن زیاد». «حضرت فرمود: اکنون با ما هستی یا در مقابل ما؟
عرض کردم، با هیچکدام، چون زن و بچه ام را در کوفه گذاشته ام و آمده ام و از ابن زیاد بر جان آنان می ترسم». ایـنـجـا بـود که حضرت فرمود: «فامض حیث لاتری لنا مقتلا و لا تسمع لنا صوتا، فوالذی نفس حسین بیده لا یسمع الیوم واعیتنا احد فلا یعیننا الا اکبه الله بوجهه فی جهنم»؛
«پس زود از این منطقه فرار کن و دور شو تا جنگ ما را نبینی، به خـدایـی کـه جـان پیامبر (ص) در دست اوست، سوگند که هرکس مقاتله ما را شاهد باشد اما ما را کمک نکند، خداوند او را وارد آتش می کند»
لذا «هرثمة»مخفیانه از کربلا خارج شد [21]

6. عبیدالله بن حر جعفی
 

عبیدالله، از اشراف، شجاعان و شعرای معروف کوفه بود و در گروه پیروان عثمان قرار داشت. او پس از قتل عثمان، کوفه را به قصد شام ترک کرد و در کنار معاویه جای گرفت و با سپاه او در جنگ صفین شرکت جست. وی پس از شهادت حضرت علی علیه‏السلام، به کوفه بازگشت. .
ابن‏حر، در منزل بنی‏مقاتل با کاروان امام حسین علیه‏السلام مواجه شد. حضرت نخست حجاج بن مسروق را به منظور همراهی و یاری، نزد او فرستاد؛ اما عبیدالله بن حر به فرستاده‏ی امام جواب رد داد و گفت:به خدا سوگند! از کوفه بیرون نیامدم جز آن که اکثر مردم، خود را برای جنگ مهیا می‏کردند و برای من، کشته شدن حسین علیه‏السلام حتمی‏گردید. من توانایی یاری او را ندارم و اصلا دوست ندارم که او مرا ببیند و نه من او را.
پس از بازگشت حاجیان از مکه، امام خود به همراه چند تن ازیارانش به نزد عبیدالله رفت و پس از سخنان آغازین، به وی چنین فرمود:
ابن حر! مردم شهرتان به من نامه نوشته‏اند که همه‏ی آنان به یاری من اتحاد نموده و پیمان بسته‏اند و از من درخواست کرده‏اند که به شهرشان بیایم؛ ولی واقع امر بر خلاف آن چیزی است که ادعا کرده‏اند. تو در دوران عمرت، گناهان زیادی مرتکب شده‏ای. آیا می‏خواهی توبه کنی تا گناهانت پاک گردد؟
ابن‏حر چون چگونگی آن را جویاشد، امام فرمود:
فرزند دختر پیامبر را یاری کن و در رکابش بجنگ.
ابن‏حر گفت: به خدا قسم! کسی که از تو پیروی کند، به سعادت ابدی نائل می‏گردد؛ ولی من احتمال می‏دهم که یاری‏ام به حال تو سودی نداشته باشد؛ زیرا در کوفه برای شما یاوری نیست. به خدا سوگندت می‏دهم که از این کار معافم‏ دار؛ زیرا نفس من به مرگ راضی نیست و من از مردن سخت گریزانم. اینک اسب معروف خود «ملحقه» را به حضورت تقدیم می‏دارم؛ اسبی که تاکنون هر دشمنی را تعقیب کرده‏ام، به او رسیده‏ام و هیچ دشمنی نیز نتوانسته است به من دست یابد. شمشیر از من را نیز بگیر؛ همانا آن را به کسی نزدم جز آن که مرگ را بر آن تشخیص چشانیده‏ام.
امام در برابر سخن نسنجیده و نابخردانه ابن‏حر چنین فرمود: حال که در راه ما از نثار جان دریغ می‏ورزی، ما نیز به تو و به شمشیر و اسب تو نیاز نداریم، زیرا که من از گمراهان نیرو نمی‏گیرم. تو را نصیحت می‏کنم همان‏گونه که تو مرا نصیحت نمودی؛ تا می‏توانی خود را به جای دور دستی برسان تا فریاد ما را نشنوی و کارزار ما را نبینی؛ فوالله لا یسمع و اعیتنا احد و لا ینصرنا الا اکبه الله فی نار جهنم، به خدا سوگند! اگر صدای استغاثه‏ی ما به گوش کسی برسد و به یاریمان نشتابد، خداوند او را در آتش جهنم خواهد افکند..
گر چه عبیدالله بن حر، امام را در منزل بنی‏مقاتل ترک کرد، اما حسرت و پشیمانی ابدی بر باقی مانده‏ی عمرش سایه افکند و زندگی‏اش را قرین تأسف و ماتم ساخت و حتی در سروده‏های آهنگ ندامت و حسرت پدیدار گشت؛
فیالک حسرة ما دمت حیا
تردد بین صدری والتراقی‏
حسین حین یطلب بذل نصری
علی اهل الضلالة و النفاق‏
و لو انی او اسیه بنفسی
لنلت کرامة یوم التلاق
آه از حسرتی که تا زنده‏ام در میان سینه و گلویم در جریان است.
آن‏گاه امام حسین برای برانداختن اهل گمراهی و نفاق، از من یاری طلبید.
اگر آن روز جانم را بری یاری‏اش می‏نهادم، روز قیامت به کرامت و جایگاه والا دست می‏یافتم.
ابن‏زیاد او را به کاخ فرا خواند و ابن حر با هر تدبیری که بود توانست از دستش بگریزد. او سرانجام خود را به کربلا رسانید و در مقابل قبر مطهر امام حسین علیه‏السلام ایستاده و قصیده‏ی معروف خود را - که بیش از چهارده بیت آن در دست نیست - سرود. بعضی از ابیات آن از این قرار است:
فرمانده‏ی خیانتکار، فرزند خیانت پیشه به من می‏گوید: چرا تو با آن شهید، فرزند فاطمه جنگ نکردی؟
آری، پشیمانم که چرا او را یاری نکرده‏ام؛ بلی هر شخصی که (به موقع) توفیق نیابد، پشیمان خواهد گردید.
من از این که از حامیانش نبوده‏ام، حسرتی در خود احساس می‏کنم که هرگز از من جدا نخواهد شد.
خدا روان کسانی را که در نصرتش کمر همت بسته‏اند، از باران (رحمت خویش) همواره سیراب سازد.
حال که بر مزار و جایگاه آنان ایستاده‏ام، اشکم ریزان است و نزدیک است جگرم پاره شود.
عبیدالله بن حر، پس از مرگ یزید و فرار ابن‏زیاد از شهر کوفه، با قیام مختار هم‏صدا شد و به همراه گروهی به مدائن رفت؛ ولی سپس درکنار مصعب بین زبیر با مختار جنگید. پس از مدتی مصعب به او مظنون شد و او را حبس کرد و مدتی بعد، با شفاعت گروهی از قبیله‏ی مذحج، وی را آزاد ساخت.ابن‏حر، پس از آزادی به عبدالملک مروان پیوست و چون به کوفه آمد، شهر را در دست کارگزاران ابن‏زبیر دید. او مورد تعقیب خصم قرار گرفت و با بدنی مجروح بر کشتی سوار شد تا از فرات عبور کند. وی برای فرار از اسارت، خود را در آب انداخت و کشته شد. مورخان، مرگ او را درسال 68 قمری نوشته‏اند. گویند مصعب بن زبیر بر بدن عبیدالله بن حر را بر دروازه‏ی کوفه آویخت. [22]

7. عبد اللَّه بن حنظلة
 

عبد اللَّه بن حنظلة یکی از بزرگان و سرشناسان مدینه و بزرگ انصار بود که به واسطه جایگاه پدر خود مردم او را احترام می کردند پدرش حنظلة بن أبى عامر بن که صبح شب زفاف خود بدون اینکه غسل کند خود را به لشگر اسلام رساند و در جنگ احد بشهادت رسید، پیامبر اكرم صلّى اللَّه علیه و آله امر به غسل دادن او نكرد و فرمود: من فرشتگان را میان آسمان و زمین میبینم كه حنظله را با آبى بسیار سفید و پاكیزه كه در لگنهاى نقره است غسل میدهند و از آن زمان او را غسیل الملائكه نامیدند. [23]
ایشان از قیام امام امام حسین (علیه السّلام ) مطلع بوده وشخصیتی عافیت طلب هم نبوده ولی از آن جائی که امام شناسی و دشمن شناسی او قوی نبوده که به واسطه کارهای که بعدا انجام می دهد مانند ملاقات با یزید برای معلوم شدن وضعیت او و عدم مشورت با امام سجاد (علیه السّلام) این دو خصلت وی معلوم می شود .
داستان از این قرار است که مردم مدینه پس از شهادت امام حسین (علیه السّلام ) و رسیدن کاروان اسرا از شام بیش از یک سال در عزای سید الشهداء علیه السّلام بودند و زندگی مردم از حالت طبیعی خارج شده بود سران مدینه پس از شور به این نتیجه رسیدند که بزرگانی از مدینه به سرکردگی عبدالله بن حنظله به شام رفته و از اوضاع خلیفه اطلاعاتی بدست آورند و ببینند که آیا این که امام حسین (علیه السّلام ) که به خاطر فاسد بودن یزید قیام کرده صحیح است یانه و به نوعی دنبال این بودند که مقصر این کار را پیدا کنند و عبدالله وقتی به دربار یزید رسید با شخصی روبرو شد که میمون باز شرابخوار و در یک کلمه فاسق و فاجر بود واز این جا بود که به صداقت امام حسین (علیه السّلام ) پی برد ؛ولی در این مورد با یزید صحبتی نکرد و یزید هم او و همراهانش را بسیار اکرام کرد و به هر یک صد هزار درهم بخشید .
وقتی که گروه به مدینه رسید سران در مسجد جمع شده بودند واهل مدینه را مخاطب قرارداد و گفت: «به خدا! ما بر ضد یزید قیام ننمودیم مگر وقتی که ترسیدیم از آسمان بر ما سنگ ببارد، مردی که با مادران و دختران آمیرش می کند و شرابخواری می نماید و نماز را رها می کند، به خدا! اگر کسی از مردم همراه من نباشد، به خاطر خدا در برابر وی به سختی می جنگیدم...»
مردم مدینه بسركردگى عبد اللَّه بن حنظلة بربنى امیه شوریدند و فرماندار بنى امیه را از مدینه بیرون كردند که این واقعه در تاریخ به نام واقعه حره معروف است ، یزید كه از جریان مطلع شد لشكرى بسركردگى مسلم بن عقبه براى سركوبى مردم مدینه فرستاد و چند تن از خونخواران نامى، چون حجاج بن یوسف را نیز همراه او كرد و این جریان در سال 63 هجرى یعنى دو سال پس از شهادت امام حسین علیه السّلام بود، پس مسلم بن عقبه آمد و در بیرون مدینه در جایى بنام حره واقم با مردم مدینه جنگ كرد، و در آغاز مسلم بن عقبة و لشكرش شكست خوردند و رو بهزیمت نهادند، ولى با سرزنشهائى كه مسلم از آنان كرده و نوید و تهدید بازشان گردانده این بار مردم مدینه را شكست داده بشهر درآمدند و در فاصله چند روز كه در مدینه بودند چنان جنایاتى كردند كه پس از شهادت سید الشهداء علیه السّلام شنیع‏ترین كردار بنى امیه بود و شهر مدینه را بلشگر خود مباح كرده كوچكترین كارشان این بود كه سیصد زن پستان بریدند، بزنان و دختران تجاوز كردند تا جایى كه هشتصد دختر باكره از آنان باردار شد و چون بزائیدند نام آن كودكان را فرزندان حره نامیدند، و از آن پس هر دخترى را بشوهر میدادند شرط بكارت نمیكردند، هزار و چهار صد تن از انصار و هزار و سیصد تن از مهاجر (كه در زمره اصحاب رسول خدا (ص) بودند) بكشتند و رویهم جز انصار و مهاجر عدد كشتگان بده هزار نفر رسید، مسجد رسول خدا (ص) را براى اسبان و شتران خود اصطبل كرده بودند، مردم را نزد مسلم مى‏آوردند و او از ایشان بیعت میگرفت كه همگى بنده یزید هستند و یزید صاحب اختیار مال و جان و ناموس و دین ایشان است، پس هر كه زیر بار چنین بیعتى میرفت رهایش میكردند، و هر كس كوچكترین كندى و تأملى در بیعت نشان میداد بیدرنگ گردنش را میزدند، تنها در میان همه این گیرودار، حضرت زین العابدین علیه السّلام و خاندانش از این جنایات آسوده ماندند، و اساسا هر كس در خانه آن حضرت بود بدستور مسلم در امان بود و كسى بخانه آن حضرت كارى نداشت از این رو بسیارى از زنان و كودكان بخانه آن جناب پناهنده گشتند و شماره آنان چنانچه از كتاب ربیع الابرار نقل شده بچهار صد نفر رسید[24]
عبداللَّه بن حنظله»، از سرسخت ترین مخالفان یزید و از قیام کنندگان بر ضد وی در واقعه حرّه بود که اهل وی در آن واقعه رجز می خواند و می گفت:
بعداً لمن رام الفساد و طغی
وجانب الحق و آیات الهدی
لا یبعد الرحمن الّا من عصی
«دور باد آنکه فساد بجوید و طغیان نماید و از حق و آیات هدایت دوری گزیند که خداوند جز نافرمانان را از رحمت خویش دور نمی سازد».
در این جریان عبدالله و 8 فرزندش به شهادت رسیدند که تاثیری در پیشبرد اهداف اسلام نداشته است چرا که در معیت و به فرمان امام نبوده است خوب است که مقایسه ای بین کشته شدگان در واقع حره و قیام سید الشهداء علیه السّلام کرد و می توان فهمید که با این که بسیاری از کشته ها صحابه و انصارو تابعین بودند و جز در کتب تاریخی یادی از آن نمی شود .

8. شبث بن ربعی
 

یکی از سرشناسان و پولداران کوفه، شبث بن ربعی است، که در نفاق و بوقلمون ‏صفتی معروف بود ودارای حالات عجیبی می باشد و در احوالات او می‏نویسند:
او در آغاز کار خود مؤذن «سجاح» (زنی که در زمان رسول خدا (ص) ادعای پیغمبری کرد.) بود و سپس مسلمان شد و در زمان خلافت امیرالمؤمنین علی (ع) با آن حضرت بیعت کرد و چند بار نیز از طرف آن حضرت مأمور رساندن پیام و نامه به معاویه بود، و مکالماتی هم با معاویه دارد و سخنانی میان آن دو رد و بدل شد.
پس از جریان حکمیت، از جنگ با خوارج و همراه شدن با علی (ع) خودداری کرده و پس از چندی به خوارج ملحق شد؛ و پس از شهادت امیرالمؤمنین (ع) در زمره‏ی اصحاب امام حسن (ع) درآمد و سپس به معاویه ملحق شد.
پس از مرگ معاویه از کسانی بود که به امام حسین (ع) نامه نوشت و آن حضرت را به رفتن کوفه دعوت کرده آمادگی خود را برای یاری آن بزرگوار اعلام نمود، و چون عبیدالله بن زیاد به کوفه رفت و اوضاع کوفه تغییر کرد جزء سرداران عبیدالله بن زیاد قرار گرفت و به جنگ امام حسین (ع) درآمد و پس از شهادت امام حسین (ع) نیز برای خوشایند دستگاه خلافت و امارت به شکرانه‏ی کشته شدن آن حضرت مسجدی در کوفه بنا کرد.
او پس از خروج مختار در زمره‏ی یاران مختار درآمد و به خونخواهی امام حسین (ع) قیام کرد؛ و پس از آمدن مصعب بن زبیر به کوفه و شکست مختار، در زمره‏ی لشگریان مصعب درآمد و رئیس شهربانی و شرطه‏ی مصعب در کوفه گردید و در قتل مختار شرکت کرد.
تا اینکه حدود 80 سال عمر ننگین و سراسر نفاق او به پایان رسید و رخت از این جهان بربست.
او از نویسندگان نامه بیعت برای امام حسین بود آنگاه که خبر بیعت نکردن امام حسین (ع) با یزید به کوفه رسید، بزرگان کوفه مثل سلیمان بن صرد و شبث بن ربعی و مسیب بن نجبه و دیگران نامه‏هایی به حضرت نوشتند و او را به کوفه دعوت نمودند. آنان در نامه‏هایشان نوشته بودند... «انه لیس علینا امام، فاقدم علینا، اینک ما امام نداریم، پس به سوی ما بشتاب».
قرینه صحت این مطلب هم می توان به این اشاره کرد که امام در روز عاشورا در خلال یکی از سخنرنی های که در آن روز انجام داده بود فرمود:
«اى شبث بن ربعى، اى حجار بن ابجر، اى قیس بن اشعث، اى «یزید بن حارث! مگر به من ننوشتید كه میوه‏ها رسیده و باغستانها سرسبز «شده و چاهها پرآب شده و پیش سپاه آماده خویش مى‏آیى، بیا.» گفتند: «ما ننوشتیم.» گفت: «سبحان الله، چرا، به خدا شما نوشتید.» گوید: آنگاه گفت: «اى مردم! اگر مرا نمى‏خواهید بگذاریدم از پیش شما به‏ سرزمین امانگاه خویش روم.» [25]
او در پراکنده کردن مردم کوفه از حول حضرت مسلم یکی از نقش های اساسی را انجام داد و در حالی که مردم دور قصر عبیدالله را محاصره کرده بودند و آماده هر کاری بودند و این روال تا به عصر به همین حال بودند، عبید الله بن زیاد به بزرگان و سران مردم كوفه كه پیش او بودند گفت باید هر یك از شما از گوشه‏یى از پشت بام قوم خود را بیم دهد.
كثیر بن شهاب و محمد بن اشعث و قعقاع بن شور و شبث بن ربعى و حجار بن ابجر و شمر بن ذى الجوشن بر فراز بام آمدند و بانگ برداشتند كه اى مردم كوفه از خدا بترسید و بر فتنه‏انگیزى شتاب مكنید و هماهنگى و اتحاد این امت را از میان مبرید و سواران شام را باینجا نكشانید كه پیش از این مزه آنرا چشیده‏اید و شوكت ایشان را آزموده‏اید. چون یاران مسلم سخنان ایشان را شنیدند سست شدند [26]
با این که ارشاد شیخ مفید اورا جزء فرماندهان سواره نظام سپاه عمر سعد را در روز عاشورا معرفی می کند که فرماندهی هزار سوار را به عهده داشت؛مقاتل صحنه ای از او را در کربلا نوشته اند که می توان این را هم جزء نفاق او حساب آورد که در ضرب المثل معروف است یک عبا هم در خانه علی بگذار شاید روزی بکار آید وآن صحنه این که شمر حمله كرد تا بخیمه حسین ر سید. فریاد زد آتش را بیارید تا من این چادر را بر ساكنین آن بیفروزم زنان نعره زنان از چادر بیرون رفتند. حسین باو نهیب داد كه تو خیمه مرا بر خانواده من آتش مى‏زنى؟ خداوند ترا بآتش (دوزخ) بسوزاند. حمید بن مسلم بشمر گفت: این كار شایسته نیست تو اسباب عذاب خداوند (آتش) را بكار مى‏برى (عذاب با آتش اختصاص بخدا) تو اطفال و زنان را مى‏كشى. بخدا سوگند كشتن مردان براى خشنودى امیر تو بس باشد. او قبول نكرد (بكار خود ادامه داد) شبث بن ربعى رسید و او را منع كرد وشمر ناگزیر خوددارى نمود. او خواست برگردد ناگاه زهیر بن القین با عده ده مرد بآنها حمله كرد و بعقب راند و از آتش زدن خیمه‏ها بازداشت. [27]
رهبر معظم انقلاب در مورد او می‏فرماید: اگر امثال شبث بن ربعی در یک لحظه‏ی حساس از خدا می‏ترسیدند، به جای این که از ابن‏زیاد بترسند، تاریخ عوض می‏شد. آنها آمدند مردم را متفرق کردند، عوام متفرق شدند. [28] .

9. عبدالله بن مطیع عدوی
 

یکی از کسانی که می توانست نقش آفرین باشد که خود را از این سعادت محروم کرد عبدالله بن مطیع عدوی بود که فردی دنیا پرست بود که به همین سبب هم قصد داشت که امام را از انجام وظیفه خود منصرف کند که متن زیر برسی دیدار او با امام و نگاهی به زندگی اوست

دیدار با عبدالله بن مطیع عدوی
 

[29] تاریخ دو دیدار را از عبدالله بن مطیع عدوی با امام حسین علیه‏السلام برای ما گزارش می کند. نخست در راه مدینه - مکه و دوم برطبق روایت مفید، در ارشاد، هنگامی‏ که امام علیه‏السلام از حاجز به سوی عراق می‏رفت وبه یکی از آب‏ های عرب رسید .
در جریان حرکت امام حسین علیه‏السلام در راه مدینه - مکه مفید می‏گوید: همان طور که امام حسین علیه‏السلام میان مدینه - مکه در حرکت بود،
عبدالله بن مطیع عدوی از ایشان استقبال کرد و گفت:ای ابا عبدالله، خداوند مرا فدایت گرداند، آهنگ کجا داری؟ فرمود: اینک آهنگ مکه دارم؛ و چون به آن‏جا رفتم، آن‏گاه در کار خویش از خداوند طلب خیر می‏کنم.
عبدالله بن مطیع گفت: ای پسر دختر رسول خدا، در کاری که قصدش را کرده‏ای خداوند برایت خیر بخواهد، ولی من پیشنهادی دارم که می‏خواهم آن را از من بپذیری!
حسین علیه‏السلام گفت: چه پیشنهادی؟ ای پسر مطیع! گفت: چون به مکه درآمدی، از فریب کوفیان برحذر باش. چرا که پدرت در این شهر کشته شد، برادرت را خنجر زدند که نزدیک بود جان بسپارد. از این رو در حرم بمان که تو در این دوران سرور عرب هستی. به خدا سوگند که اگر تو هلاک گردی، خاندانت نیز با تو هلاک خواهند شد. والسلام.
گوید: امام حسین علیه‏السلام او را وداع گفت وبرایش دعای خیر کرد. .
در روایت دینوری دراخبار الطوال آمده است که عبدالله بن مطیع به امام علیه‏السلام گفت: چون به مکه رسیدی و خواستی از آن شهر به شهر دیگری بروی، از کوفه برحذر باش. چرا که شهری است شوم و پدرت در این شهر کشته شد. برادرت را تنها گذاشتند و او را ناگهانی خنجر زدند که نزدیک بود جان سپارد. در حرم بمان، چون مردم حجاز هیچ کس را با تو برابر نمی‏دانند و سپس شیعیانت را از همه جا دعوت کن که همگان نزد تو خواهند آمد.
امام علیه‏السلام فرمود: خداوند آنچه را که دوست بدارد مقدر می‏کند .
اما ابن‏عساکر ماجرای این دیدار را به صورت زیر نقل می کند:
هنگامی که حسین بن علی از مدینه بیرون آمد و آهنگ مکه داشت، بر ابن‏مطیع گذشت که سرگرم کندن چاهش بود؛ و به حضرت گفت: پدر و مادرم فدایت، کجا؟ گفت: آهنگ مکه دارم؛ و یادآور شد که شیعیانش در آن‏جا به وی نامه نوشته‏اند.
پسر مطیع گفت: پدر و مادرم فدایت، کجا؟ ما را از وجود خویش بهره مند فرما و نزد آنان مرو! ولی حسین نپذیرفت. آن گاه ابن مطیع گفت: این چاه را آماده کرده‏ام وامروز برای نخستین بار به دلو ما آب آمده است. چه می‏شد که شما به درگاه خداوند دعا می‏کردید و برایش برکت می‏خواستید. فرمود: قدری از آبش بیاور عبدالله دلوی آب آورد وامام از آن نوشید، سپس آن را مزمزه کرد ودر چاه ریخت. پس از آن، آب چاه گوارا و فراوان گشت. .

عبدالله بن مطیع عدوی کیست؟
 

اینک ما در محضر امام حسین علیه‏السلام در راه مکه به مخاطبی از نوع دیگر برمی‏خوریم و او عبدالله بن مطیع عدوی است. مردی از قریش عافیت طلب و سود پرست. اهتمام او بر حفظ منزلت قریش و عرب بیش از اهتمام او به حفظ اسلام است. او نه جویای حق است ونه اهل یار


شنبه 1 مهر 1396 09:01 ق.ظ
What's up to all, how is the whole thing, I think every one is getting
more from this web site, and your views are nice in support of new
visitors.
سه شنبه 17 مرداد 1396 01:49 ب.ظ
hey there and thank you for your info – I have certainly picked
up something new from right here. I did however expertise a few technical
issues using this web site, since I experienced to reload the website lots of times previous to I could get
it to load properly. I had been wondering if your hosting is OK?
Not that I am complaining, but slow loading instances times will
often affect your placement in google and can damage your high
quality score if ads and marketing with Adwords.

Well I'm adding this RSS to my email and could look out
for much more of your respective intriguing content.

Make sure you update this again very soon.
سه شنبه 29 فروردین 1396 01:38 ب.ظ
Wow, awesome blog layout! How long have you ever been running a blog for?
you made running a blog glance easy. The overall
glance of your web site is magnificent, as smartly as the content material!
شنبه 19 فروردین 1396 11:59 ق.ظ
Hey just wanted to give you a brief heads up and let
you know a few of the pictures aren't loading correctly.
I'm not sure why but I think its a linking issue. I've tried it
in two different browsers and both show the same outcome.
شنبه 18 مهر 1394 09:45 ق.ظ
سلام وبلاگ شما را دیدم قالب و مطالب قشنگی داشت برای افزایش بازدید وبلاگت بیا به آدرس و ثبتش کن تا من و بقیه بازدید کنندگان آدرس تو را داشته باشیم و بتونیم هر روز بهت سر بزنیم محلی که وبلاگتو ثبت میکنی بزرگترین دایرکتوری وبلاگ نویسان است و پر بازدید
سید محمود سلام.ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد و کپی برداری از مطالب تنها با ذکر منبع مجاز است...